روزنوشت

درک من از خودم و محیط اطراف

روزنوشت

درک من از خودم و محیط اطراف

روزنوشت

دنیا فرصت کوتاهی است برای کشف کردن...

آخرین نظرات

۳ مطلب با موضوع «سفرنامه» ثبت شده است

مرز رازی


راستش را بخواهید اصلاٌ دو قسمت قبلی (1 و 2) را نوشتم تا تجربه روز آخر در صف برگشت از مرز زمینی رازی به ایران را بنویسم. 

راننده ترکیه‌ای بود. طبق توافقی که با آژانس کرده بودیم قراربود از مرز سِرو برگردیم. همان مرزی که فاصله بیشتری با وان دارد اما به ارومیه نزدیکتر است و مسیر رفت نیز از آنجا رفته بودیم، اما وقتی سوار ماشین شدیم، متوجه شدیم راننده می‌خواهد از مرز رازی برگردد. بعداً شنیدیم با توجه به ارزانی بنزین در ایران راننده‌ها ترجیح می‌دهند مسافت بیشتری را در خاک ایران باشند. راننده ما هم به محض رد شدن از مرز در پمپ بنزینی، توقف کرد. مشخص بود با باک خالی از وان حرکت کرده است. 

از وان تا مرز رازی یک مسیر یک ساعته اتوبانی بود که از کنار چندین دریاچه بزرگ و کوچک می‌گذشت. اما برعکس مرز سرو و آن ساختمان شیشه‌ای مدرنش در رازی اثری از ساختمان نبود حتا خیابان منتهی به مرز نیز آسفالت نشده بود. هیچ مسیر مشخصی برای صف ایستادن وجود نداشت و جمعیت به پهنای کل مسیر هجوم می‌بردند به سمت درِ اتاقکی که باجه‌های کنترل پاسپورت در آن بودند. 

ما هم به انتهای این جمعیت پیوستیم. چند دقیقه‌ای از ایستادن ما می‌گذشت که متوجه شدیم در هرلحظه به جمعیت جلوی ما اضافه شده اما کسی پشت سرمان نمی‌ایستد. تجربه صف نایستادن مسیر رفت را داشتیم و تصمیم گرفتیم این بار کاری کنیم. سعی کردیم اطرافیانمان را در یک صف حداکثر دو سه نفره مرتب کنیم. خیلی زود چند نفری با ما همراه شدند. حالا که صف باریک و مرتب شده بود مسیر برای به راحتی گذشتن و جلو رفتن عده زیادی -که هرگز نفهمیدم به چه دلیلی فکر می‌کنند حق دارند که در صف نایستند- باز شد. سختی کار اینجا بود که سعی کنیم همه به انتهای صف بروند و کسی بی‌نوبت جلو نرود. به عده‌ای تذکر می‌دادیم و بی‌هیچ مکثی عذرخواهی می‌کردند و به انتهای صف می‌رفتند. اما برخوردهای عجیب و غریب و استدلال‌های بی ربط و خنده دار زیادی را شنیدیم.

یکی می‌گفت شما که صف می‌ایستید جو گیر هستید و من نفهمیدم دو، سه ساعت ایستادن در آفتاب برای رعایت حقوق همه چه ربطی به جو گیری می‌تواند داشته باشد؟

دیگری می‌گفت خیلی خب، پشت سر تو می‌ایستم و من متوجه نمی‌شدم چرا این توضیح باید از اعتراض من کم کند؟

خیلی‌ها می‌گفتند مملکت همه چیزش خرابه حالا شما گیر دادین به صف؟! واقعاً این چه استدلال عجیب و خنده داری است که در نجنگیدن و نپرداختن به همه مشکلات ریز و درشت می‌آوریم و چه کلاه گشادی است که سر خودمان و بقیه در همه حق‌خوری‌ها می‌گذاریم؟ اصلاً اینکه ما چند صد نفر ایرانی در جایی خارج از مرزهای ایران نمی‌توانیم چند ساعت کنار هم در صلح باشیم و حق خودمان و دیگران را رعایت کنیم چه ارتباطی با کارآمدی یا ناکارآمدی سیستم دولتی ما دارد؟

دختر جوانی می‌گفت یک خانم تنهام و نمی‌تونم در صف بایستم. و من ربطی بین این دو پیدا نمی کردم! خانمی که می‌تواند تنهایی سفر کند و همه جا به دنبال حقوق برابر است، چطور نمی‌تواند چند ساعت صف بایستد؟ مگر همه ما چه کار می‌کنیم؟

بعضی‌ها هم از پیگیری ما تعجب می‌کردند و هزار آیه یاس می‌خواندند از اینکه ایرانی صف نمی‌داند چیست و شما فقط خودتان را خسته می‌کنید. توضیح ما هم این بود که "نمی‌توانیم جایی باشیم که حقی خورده می‌شود و کاری از دست ما برمی‌آید، اما نمی‌کنیم! اگر همه همین‌طور باشند، خیلی چیزها تغییر می‌کند! می‌گفتیم حداقل برای کودکان و نوجوانانی که در صف نگاهمان می‌کنند الگوی مناسبی باشیم" واقعیت این است که ما خیلی جاها سکوت می‌کنیم، فقط چون عادت کردیم، عادت به اینکه با ما برخورد مناسبی نشود، عادت به اینکه حق ما خورده شود! و همین سکوتِ ما فضای بیشتری را برای این حق‌خوری‌ها باز می‌کند. چطور می‌شود این حلقه معیوب در بسیاری از ساختارها را شکست؟ به نظر من اینکه حداقل سعی کنیم به همون اندازه که سهم داریم، در بهبود اوضاع اطراف خودمان موثر باشیم. 


خلاصه اینکه آن روز، تلاش‌هایمان تا حدودی نتیجه داد و حداقل یک جمعیت چند صدنفری قبل و بعد از خودمان در یک صف منظم به باجه کنترل پاسپورت رسیدند. بخش بسیار خوشحال کننده و لذت بخش آن‌هم این بود که چندین نفر را در این مسیر با خودمان همراه کردیم. کار به جایی رسیده بود که اگر یک نفر بی‌خبر از همه جا سعی می‌کرد در جایی از صفِ این چندصد نفرِ منظم، خودش را جا کند یا به هر نحوی از آنها جلو بزند، همه یک صدا اعتراض می‌کردند و بعد که به انتهای صف می‌رفتند همه صف دست می‌زدند و تشویقشان می‌کردند. 


بالاخره ار مرز رد شدیم. با دوستانی که در صف آشنا شده بودیم خداحافظی کردیم و به همراه بقیه همسفرانمان در ماشین به سمت ون برای سوار شدن و ادامه مسیر رفتیم. تقریباً همگی در یک محدوده صف بودیم، چراکه با هم از ماشین پیاده شده بودیم و در صف ایستاده بودیم.  وقتی به ماشین رسیدیم، سه خانم میانسال، پیش از ما در ماشین نشسته بودند و به محضِ سوار شدن ما گفتند: "چه قدر همه دیر آمدید! ما یکی دو ساعتی می‌شه از مرز رد شدیم! به گمونم هیچ کدومتون به اندازه ما زرنگ‌ نبودید!" کمی مکث کردم، به سن‌شان دقت کردم، به خوشحالی‌شان از اینکه چند ساعتی در صف نبودند اما به همین میزان در ماشین منتظر ایستادند. لبخندی زدم و رفتم و در جای خودم نشستم. فکر می‌کردم «حق‌ دیگران را خوردن» از چه زمانی در فرهنگ ما معنایش با «زرنگی» اشتباه شده است، چگونه ارزش و ضد ارزش اینگونه جایشان عوض شده است؟ چگونه ممکن است افرادی به این ضد ارزش افتخار کنند؟


توضیحات تصویر: مرز رازی بین ایران و ترکیه است. سمت راست پرچم ترکیه و سمت چپ پرچم ایران است.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۶ ، ۰۸:۰۰
شهرزاد شفائیان فرد

تجربه سه روز صف نایستادن با هم‌وطنان - روز دوم


وان شهر کوچکی است. به غیر از چند خیابان اصلی آن که انگاری برای توریست‌ها ساخته شده است، بقیه شهر آرام و در نظر من با شباهت بسیاری به شهرهای شمالی ایران است. اکثر مردم محلی وان لباس‌های پوشیده‌ به تن و روسری به سر دارند، اما محدودیتی هم برای توریست‌ها در پوشیدن لباس وجود ندارد.

دو خیابان اصلی که تمرکز بیشتر هتل‌ها و مراکز خرید در آن است، چهره بزک کرده‌ای دارد. اما همین که وارد یکی از خیابان‌های فرعی می‌شوی ظاهر شهر به کلی تغییر می‌کند و نقابی که برای توریست‌ها در دست گرفته را به یکباره کنار می‌گذارد. 

در هتل از کسانی که قبلاً هم به وان سفر کرده‌اند شنیدیم که این مراکز خرید بزرگ و مدرن در یکی دو سال گذشته ساخته شده‌اند و پیش از این چهره این دو خیابان نیز همانند باقی شهر بود. که البته پاساژ‌ها و مراکز خرید نیمه ساخته که با سرعت در حال ساخت و ساز بودند، گواه از این روند می‌داد. در اولین برخوردم با فروشگاه‌ها از جملات فارسی که روی ویترین بسیاری از فروشگاه‌ها نوشته شده بود شگفت زده می‌شدم. جمله‌هایی نظیر «تخفیف ویژه برای دوستان ایرانی» و یا از آن‌هم عجیب‌تر این جمله که «کارت خوان ایرانی برای همه کارت‌های عضو شتاب موجود است». کمی که گذشت متوجه شدم اکثر مغازه‌دارها تاحدودی فارسی و ترکی آذری صحبت می‌کنند و زمان زیادی طول نکشید تا به این نتیجه رسیدم که اصلاً تمامی این پاساژها و مراکز خرید بزرگ برای ایرانی‌ها ساخته شده‌است و شهر وان توریست غیر ایرانی ندارد! باورنکردنی بود که در مراکز خرید نیز در مقابل صندوق‌ها ایرانی‌ها صف کشیده بودند و من که گمان می‌کردم کنسرت باعث این ازدحام شده باشد در کمال تعجب می‌دیدم که بسیاری از ایرانی‌ها اصلاً از کنسرت اطلاع ندارند. یکی می‌گفت سالی 3، 4 بار برای خرید خودش و کل خانواده به وان می‌آید و چند نفری را دیدم که برای مغازه‌هایشان در ایران خرید می‌کردند. 


وان2


در تصویر بالا در ویترین مغازه نوشته شده است که: «قابل توجه ایرانیان عزیز، پول ایرانی و کارت خوان ایرانی موجود می‌باشد و کلیه اجناس تخفیف دارد»

از این همه جمعیت ایرانی که شتاب زده در حال خرید بودند غمگین شده‌بودم. سرعت فروش اجناس فروشگاه‌ها باورنکردنی بود. جنسی را در فروشگاهی دیده بودم و کمتر از 2 ساعت بعد تمام سایزهای مربوط به آن و تمام اجناس اطرافش فروش رفته بودند! به رواج مصرف‌گرایی فکر می‌کردم. به تفاوت فاحش کیفیت پوشاک تولید ترکیه و ایران فکر می‌کردم. به صحبت‌های یکی از استادانم که درباره فرسودگی کارخانه‌ها و ماشین‌آلات نساجی در ایران بود که هزینه جایگزینی آن‌ها چندان توجیه اقتصادی ندارد. اما مهمتر از همه اینها یک عامل بود که نمی‌شد نادیده گرفت: «قیمت». به طرز باورنکردنی قیمت‌ها پایین بود. البته که فصل حراج بود اما واقعاً چه‌طور می‌شود یک کالای با کیفیت با چنین قیمت پایینی تولید کرد؟ قیمت یک تی شرتِ برند ترک شاید یک چهارم یک تی شرت با کیفیت متوسط ایرانی بود! خب این را می‌شد با همان فرسودگی ماشین‌آلات ایرانی و عدم کارایی صنایع نساجی و پوشاک ایران توجیه کرد اما چرا محصولات برندهایی که در ایران نیز شعبه دارند انقدر اختلاف قیمت داشتند؟ 

یعنی واقعاً نرخ گمرک و مالیات در ایران چه قدر است که خرید محصولات یک کشور دیگر هم در ترکیه چنین به صرفه است؟ بالا بودن نرخ گمرک اهرمی مهم برای حمایت از تولید داخلی است. اما آیا اثربخش بوده است؟ اصلاً آیا بالا نگه داشتن نرخ گمرک به تنهایی توانایی احیای یک بازار داخلی را دارد؟ یا همین می‌شود که می‌بینیم؟ قاچاق گسترده پوشاک. مسافرت چندین باره در سال به کشورهای همسایه برای خرید پوشاک مایحتاج. نمی‌توان به سادگی در خصوص جواب این سوال‌ها قضاوت کرد شاید بعداً با مطالعه بیشتر پست جداگانه‌ای در این خصوص نوشتم.

بعد از یک گشت و گذار در شهر و مراکز خرید راهی کنسرت شدیم. برای حمل و نقل از هتل‌ها به سالن کنسرت که یک سالن بسکتبال خارج از شهر بود برنامه‌ریزی دقیقی شده بود، چندین ون در ساعت‌های مشخص منتظر مسافران بودند. راننده ون در راه آهنگ ایرانی گذاشت، مضطرب بود و در راه چندین بار تلفنی هماهنگی‌هایی را برای به موقع رساندن ما و برگشتن انجام می‌داد. سعی می‌کرد کارش را منظم و دقیق همانطور که احتمالاً بهش سپرده شده انجام دهد. می‌گفت شهرش را تا به حال انقدر شلوغ ندیده. برایش توضیح دادیم که این خواننده خیلی محبوبه و راجع به کنسرت‌های خودشان سوال کردیم. توضیح داد که این سالن بسکتبال یکی دو سال بیشتر نیست که ساخته شده و در همین مدت چندین کنسرت ایرانی در آن برگزار شده است. دیگر سوالی نکردیم. به مراکز خریدی که صبح دیده بودیم و به این سالن بسکتبال فکر می‌کردیم...

سالن 4 هزارنفری بود و می‌دانستیم برای ورود به سالن نیز باید صف بایستیم. با تجربه ناخوشایندی که روز قبل داشتیم، چند ساعتی زودتر حرکت کردیم تا در اولین گرو‌ه‌ها وارد سالن شویم. همین کار را هم کردیم. درنتیجه خاطره‌ای از صف طولانی و احتمالاً دعواها و هل دادن‌های آن ندارم. در عوض 2 ساعتی را در سالن به انتظار شروع کنسرت نشستیم و با یک زوج ایرانی خوش برخورد آشنا شدیم و تا شروع کنسرت گفت و گو کردیم. آن‌ها می‌گفتند در کنسرت دیگری در باکو انقدر ازدحام و دعوا شده که اصلاً موفق به ورود به سالن نشدند و برای همین این‌بار زودتر آمدند.


ادامه در پست بعدی

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۶ ، ۰۸:۰۰
شهرزاد شفائیان فرد

تجربه سه روز صف نایستادن با هم‌وطنان- روز اول

چندهفته پیش قراربود اقامتی یک هفته‌ای در ارومیه داشته باشیم. بعد با توجه به اینکه شهر وان ترکیه فاصله‌ای 4 ساعته با ارومیه دارد، تصمیم گرفتیم چند روزی هم به بهانه کنسرت ابی به وان سفر کنیم. 

با توجه به اینکه پرواز مستقیم برای شهر وان از هیچ یک از شهرهای ایران وجود ندارد و عموماً راه دستیابی به شهر وان برای ایرانیان از طریق دو مرز زمینی سِرو و مرز رازی است حدس می‌زدم که به علت کنسرت با ازدحام جمعیت در مرزها مواجه باشیم. فکر می‌کردم کنسرت به یک معطلی دو سه ساعته می‌ارزد. هر دو، کتابهایی که در حال مطالعه بودیم همراه خودمان بردیم و تصمیم گرفتیم مدت زمان معطلی در صف را با مطالعه برای خودمان دلپذیر کنیم.

در ابتدا همه چیز خوب به نظر می‌رسید. سِرو در فاصله‌ای کمتر از یک ساعت از ارومیه قراردارد. از پنجرهای نیم دایره‌ای ساختمان مرز سِرو می‌توان حدس زد که قدمتی چندین ساله دارد. مسیر مسافران تا رسیدن به قسمت کنترل پاسپورت نرده کشی شده بود و همه مجبور می‌شدند در صف‌های منظمی به همراه چمدان‌هایشان بایستند. ماموران بررسی پاسپورت به علت ازدحام با سرعت بسیاری وظیفه‌شان را انجام می‌دادند. چند موردی بی‌نظمی در رعایت صف و نوبت وجود داشت که ماموران دخالت می‌کردند و برطرف می‌شد. در بخش‌هایی از صف به ویژه قسمت‌هایی که نزدیک به باجه کنترل پاسپورت می‌شد سربازانی برای حفظ نظم حضور داشتند. به جز چند نفری که به همراه یک مامور با عزت و احترام از انتهای صف به ابتدای آن آورده شدند و بی‌نوبت رد شدند، مورد آزاردهنده دیگری نبود. همه به هم می‌گفتند: "حتماً آشنا دارند." با خودم فکر کردم دردناک است که آشنا داشتن، به همین سادگی فرضِ پذیرفته شده‌ای است که حتی اعتراضی هم به این بی‌قانونی نمی‌شود. آن‌هم از طرف مردمی که خودشان ساعت‌ها در صف ایستاده‌اند. شاید هم همه با خودشان همین فکر را می‌کردند. 

از مرز ایران رد شدیم. ناگهان از یک ساختمان قدیمی و آجری وارد یک راهرو شیشه‌ای شدیم که معلوم بود به اندازه همسایه ایرانی‌ش قدمت ندارد. بعد از طی کردن راهرو وارد یک سالن شیشه‌ای و فلزی مدرن شدیم که با چهره امروزی و مدرنش حسِ تحقیر رو به ساختمان قدیمی و آجری همسایه‌ش تلقین می‌کرد. به چهره آدم‌ها نگاه می‌کردم، سایه این حسِ تحقیر در چهره خیلی‌ها به سادگی قابل تشخیص بود. چندباری شنیدم که به هم می‌گفتند: "قشنگ معلومه وارد یک کشور پولدار شدی!" دیگری جواب می‌داد: "با پولِ ایرانی‌ها این چیزا رو می‌سازن وگرنه تا چند سال پیش اینجا دهات بود". بعد چهره مالکانه‌ای به خود می‌گرفتند و دیگر با ساختمان شیشه‌ای و فضای مدرنش احساس ناراحتی نمی‌کردند گویی که متعلق به آن‌ها باشد. هیچ‌گاه چنین استدلال‌هایی را مفید نمی‌دانستم و نمی‌دانم. گمان می‌کردم اگر یک کشوری از مزیت نسبی که نسبت به همسایه‌ش دارد استفاده می‌کند و ما به هر دلیلی توجهی نمی‌کنیم، این از هوشمندی او و ناکارآمدی ماست و نباید خشم خود را نسبت به آن کشور معطوف کنیم بلکه باید از ناکارآمدی خودمان خشمگین باشیم. به هرحال ترکیه تولید ناخالص داخلی حدود سه برابر ایران دارد و بدیهی است که کشور پولدارتری است و کم سوادی‌ است که همه آن را پول‌های از دست رفته جیب خودمان بدانیم! اما از تکرار جمله آنها در ذهنم حالم بد می‌شد. پولِ ایرانی‌ها ... فکر می‌کردم آیا واقعاً یک کنسرت ارزشش را دارد؟

باجه‌های کنترل پاسپورت در همین سالن قرارداشتند و از ازدحام جمعیت در آنجا مشخص بود که سرعت ماموران کنترل پاسپورت برای ورود به مرز ترکیه بسیار کمتر از ماموران ایرانی برای خروج است. هر لحظه به ازدحام جمعیت افزوده می‌شد. کمی در ورود به سالن مکث کردیم تا از جمعیت حاضر در آنجا کاسته شود. سعی کردیم مسافران دیگر را هم که از راهروها می‌رسند، با خود همراه کنیم. چند دقیقه‌ای موفق بودیم. اما بعد چنان جمعیت زیاد شد که دیگر صف به راحتی قابل تشخیص نبود. هرکسی از هر گوشه‌ای که می توانست و زورش می‌رسید تلاش می‌کرد خودش را به باجه کنترل پاسپورت برساند. دیگر خبر از نرده‌های میله‌ای نبود. هر از گاهی صدای داد و فریاد و دعوا از گوشه‌ای بلند می‌شد که گاهی به راحتی هم نمی‌خوابید. دیگر خبر از ماموران حفظ نظم نبود. عده‌ای با اشاره به هموطنانشان می‌گفتند "اینجا هم باید آبروی ما را ببرند" مامور کنترل پاسپورت هم سرش را بیرون آورد و جملاتی را با فریاد گفت. لحظه‌ای سکوت شد و بعد همه از هم می‌پرسیدند: «چی گفت؟» چند نفری که ترکی استانبولی می‌دانستند ترجمه کردند که می‌گوید انقدر تعداد نفرات جلو باجه او زیاد است که نمی‌تواند تشخیص دهد پاسپورتی که درحال کنترل آن است متعلق به کیست. داد می‌زد که با فاصله از باجه بایستید و در هر لحظه فقط یک نفر جلو باجه باشد. دست به کار شدیم. کتاب‌ها را کنار گذاشتیم و سعی کردیم صف یکی از باجه‌ها که خودمان هم در آن بودیم را منظم کنیم. به غیر از سه چهار نفر اطراف خودمان، چندان موفق نبودیم. در یک چشم به هم زدنی ازدحام سالن به قدری شد که دیگر امکان چنین کاری هم وجود نداشت. همهمه بالا گرفته بود. چندین مامور اضافه شدند و هریک چیزی را فریاد می‌زد. چند لحظه‌ای بعد از فریاد مامورها سکوت می‌شد و بعد باز دعواها سراینکه تو مرا هل دادی، تو پای من را له کردی، تو چمدانت را زدی به من و یا چرا زودتر از من رد می‌شوی؟ ادامه داشت و باز فریادِ ماموران. حسِ دانش آموزی را داشتم که به خاطر بی ادبی همکلاسانش دعوا می‌شود. حتی چندباری فکر کردم از همینجا برگردیم، اما سعی کردم به افکارم مسلط باشم. با خودم مرور می‌کردم که همه جوامع ممکنه هم آدم‌های خوب و منظم و قانون‌مند داشته باشند و هم نه. یک جمعیت چند صد نفری یک روز در مرز را به یک واقعیت عمومی در سطح جامعه تبدیل نکنم.

 در نزدیکی‌های باجه کنترل پاسپورت وقتی به زورِ ماموران مرز ترکیه تقریباً یک صف شکل گرفته بود. چندین خانم با لباس‌های محلی در حالی که پاسپورت های ترکیه داشتند از بین مردم رد می‌شدند و پاسپورتشان را به نشانه مجوز در صف نایستادن به همه نشان می‌دادند. مردمی که تا چند لحظه قبل با هم وطنانشان به خاطر یک نفر این ور و آن ور در صف دعوا می‌کردند، با دیدن علامت ماه و ستاره روی پاسپورت این خانم‌ها به همدیگه می‌گفتن: «بذار بره ترکیه‌ایه» در حالی که باجه جداگانه‌ای برای اتباع ترکیه که بدون صف تردد کنند وجود نداشت. زن‌ها به اول صف رسیدند و بدون مقدمه پاسپورت را به مامور کنترل دادند. مامور پاسپورت آن‌ها را نگرفت و گفت که باید در صف بایستند! نمی‌دانم این حرکت او ایرانی‌های منتظر در صف را خوشحال کرد یا نه.

به هر زحمتی بود از مرز رد شدیم. بعد از آن سالن دوباره یک راهروی شیشه‌ای و بعد فضای باز. و دوباره همه‌ چیز شکل همان سوی این ساختمان شیشه‌ای و آن همسایه آجری‌ش. همان کوه‌ها، همان جاده حتی همان شکل مغازه‌ها و خانه‌های مردم محلی. انگار که یک شهر را از وسط دو نیم کرده باشی و یک ساختمان شیشه‌ای را از جایی دیگر که به اینجا تعلق ندارد وسط آن‌ها گذاشته باشی. 

از مرز تا وان حدود 3، 4 ساعت فاصله بود که به دلیل ایست‌های بازرسی مکرر بیش از 5 ساعت طول کشید و با احتساب ساعت‌هایی که در مرز معطل شدیم، مسیر 4.5 ساعته از ارومیه تا وان حدود 8 ساعت زمان برد.


ادامه در پست بعدی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۹
شهرزاد شفائیان فرد