روزنوشت

درک من از خودم و محیط اطراف

روزنوشت

درک من از خودم و محیط اطراف

روزنوشت

دنیا فرصت کوتاهی است برای کشف کردن...

آخرین نظرات

انسان موجودی یکروزه

به مناسبت هفته کتاب فیدیبو هر روز پیام تخفیف برای لیست 40 کتاب پر فروشش را می‌دهد. کنجکاو شدم بدانم این لیست شامل چه کتاب‌هایی است. واقعیت اینه که چند تا پرفروش اول را که همیشه در ابتدای اپلیکیشن نمایش می‌داد یا به سلیقه من نزدیک نبودند و یا خوانده بودم. در نتیجه انتظار نداشتم کتابی مناسب خریدن در این فهرست پیدا کنم. اما آخرین کتاب اروین یالوم به نام «انسان موجودی یکروزه و قصه‌های دیگری از روان‌درمانی» در لیست پرفروش‌ترین‌ها بود. پیش‌تر چند کتاب دیگر از او از جمله «وقتی نیچه گریست» را خوانده بودم و شیفته نوشته‌های او بودم. فرصت دیگری درباره باقی کتابهایش و این‌که چرا شیفته آن‌ها هستم، خواهم نوشت. 

حجم کتاب بسیار کم بود و بلافاصله شروع به خواندن کردم. با اینکه مطالعه کامل آن شاید کمتر از یک روز زمان بگیرد اما دوست داشتم بعد از خواندن هر بخش در داستان درمانجو غرق شوم و چند روز یا چند ساعتی ذهنم مشغول افکار و احساسات او باقی بماند.

اروین یالوم پایه‌گذار روان‌درمان‌گری هستی‌گرا است. مکتبی که معتقد است بسیاری از مشکلات روحی و روانی را مبارزات و تلاش‌های نشئت گرفته از وجودِ شخص ایجاد می‌کند. موضوعاتی که همه ما همواره با آن‌ها روبه رو هستیم اما کمتر به عنوان ریشه بسیاری از مشکلات روانی در روان‌درمان‌گری به آن‌ها پرداخته شده بوده و بحث پیرامون آن‌ها تا مدت‌های زیادی تنها در در مباحث فلسفی یافت می‌شد.   

این کتاب مجموعه‌ای از ده داستان درمانجویانی است که  هریک به گونه‌ای با دو چالش اصلی هستی یعنی «پرمعنا زیستن» و «کنار آمدن با مرگ» دست و پنجه نرم می‌کنند. یکی از سبک‌های مورد علاقه من در کتاب همین روایت‌های جلسات روان‌درمانی است که پیش‌تر در کتابهای دیگری نظیر «استادان بسیار، زندگی‌های بسیار» هم مطالعه کرده بودم. اما یالوم با مهارتی که در نویسندگی و دقت و موشکافی دقیقی که در افکار و احساسات خود و درمانجو دارد، به زبانی گیرا و صادقانه هر داستان را به همراه آنچه که میان او و درمانجو اتفاق افتاده است، بسیار جذاب و خواندنی شرح می‌دهد. اغلب حکایت‌ها تکان دهنده و درگیرکننده هستند و احتمالاٌ بخش‌های زیادی از گفت و گوهای کتاب تا چند روزی در ذهن شما زنده خواهند ماند.


به اعتقاد یالوم چنان‌چه در انتهای کتاب هم در توضیح روش خود بازگو می‌کند، مهم‌ترین عملی که هر روان‌درمان‌گر می‌تواند انجام دهد ارائه رابطه‌ای اصیل و و شفابخش است که درمانجو می‌تواند از آن، آنچه نیاز دارد را به دست آورد. عمیقاً معتقدم روایت‌گری جذاب یالوم این رابطه را با خوانندگان کتاب‌های خود نیز در سطوحی برقرار می‌کند. داستان‌های این کتاب که خودش آن‌ها را «قصه‌های سخن‌گو در اصلاح و احیای وجود آدمی» می‌نامد، می‌تواند تاثیر شفابخشی در افکار و رابطه هرکس با مرگ و زندگی داشته باشد. 

خواندن کتاب‌های یالوم و اندیشیدن به این واقعیت‌های اجتناب ناپذیر را برای هرکسی مفید می‌دانم. چه آن‌هایی که درگیر اضطراب مرگ یا پوچی هستند و چه آن‌هایی که ذهن پرسشگر خود را در سرعت گذر روزمرگی‌های زندگی از این واقعیت‌های گریزناپذیر منحرف کرده‌اند.

من کتاب رو با ترجمه نازی اکبری خواندم و بسیار راضی بودم. علاوه بر تسلطی که ایشان در ترجمه داشته‌اند که لذت خواندن کتاب را دو چندان کرده است، به گمانم اینکه ایشان خودشان نیز روان‌درمان‌گر هستند در ترجمه بهتر کتاب بی تاثیر نبوده است. علاوه بر این‌ها خانم اکبری یک مصاحبه‌ای از طرف دوستداران اروین یالوم با ایشان داشته‌اند که در انتهای آن چاپ شده است و قطعاٌ مطالعه آن بعد از مطالعه کتاب شیرین و لذت بخش خواهد بود. 

لینک تهیه کتاب از فیدیبو


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۶ ، ۱۷:۳۰
شهرزاد شفائیان فرد

این سوالی است که گه گاه در پاسخ به بسیاری از دغدغه‌ها می‌شنویم. 

جامعه شناسی در زمنیه یک ویژگی فرهنگی نامناسب تحقیق می‌کند و بارها با این بازخورد مواجه می‌شود که: "حالا مگه این مشکل اصلی مملکت است؟"

خبرنگاری به صورت تخصصی پیگیر اخبار یک حوزه خاص است و واکنش قشر وسیعی از جامعه نه نفی و مخالفت است و نه پگیری و نه حتی سکوت. بلکه با انگیزه و پشتکاری فراوان مداوم این نکته را به او متذکر می‌شوند که: "این موضوع مشکل اصلی جامعه نیست و چرا به آن می‌پردازی؟" و این استدلال به نظرشان کافی است برای اهمیت ندادن به بسیاری از مشکلات.

سوال مهمی که پیش می‌آید این است که آبا باید موضوعی، برای همه‌ی جامعه فراگیر و حیاتی باشد تا بدان پرداخته شود؟

حتی در انتخابات کمتر به مسائل فرهنگی و آموزشی پرداخته شد با این استدلال که موضوع بحرانی کشور افتصاد است و به نظر می‌رسد همگی هم از این تمرکز راضی هستند.

بله در شرایط بحرانی احتمالاً این استدلال تا حدودی قابل دفاع است. اما حتی در شرایط بحرانی هم از هر کسی با هر علاقه و تخصصی انتظار می‌رود تنها به بهبود بحران بپردازد؟ اصلاٌ آیا می‌توان به مسائل دنیای امروز این‌طور مستقل و جدا از هم نگاه کرد؟

ممکن است بگویید خب بهتر است تا همه‌ی نیرو و توانمان را برای حل موضوع و چالش اصلی جامعه که حیاتی‌تر و فراگیرتر است اختصاص دهیم تا این‌که این نیرو پراکنده گردد. اما آیا این استدلال در جهان تخصصی امروز می‌تواند مصداق داشته باشد؟ بهتر  نیست هرکسی در هر زمینه‌ای که تخصص و وعلاقه اوست برای بهبود اوضاع تلاش کند؟ و دیگران نیز به جای صرف انرژی خود برای گوشزد مکرر به او که: "مشکل اصلی جامعه این نیست"، کار آن حوزه را به کاردانش بسپارند و خودشان هم مشغول زمینه تخصصی خودشان شوند. اصلاٌ دغدغه بسیاری از افراد ممکن است با دغدغه طیف کوچکی از جامعه همسو باشد و ما حتی باید از این موضوع خوشحال باشیم که مشکلات اصلی سایه روی سایر دغدغه‌ها که برای بخشی از جامعه حیاتی‌ است نینداخته و هستند افرادی که تخصصی به ‌آن‌‌ها می‌پردازند.

در اقتصاد هم همین اتفاق می‌افتد. مگر همه کارخانه‌ها به تولید مایحتاج حیاتی جامعه می‌پردازند؟ مگر وقتی کمبود یک محصول داریم، می‌توان از همه کارخانه‌های سراسر کشور انتظار داشت همان یک محصول را تولید کنند؟ یا هر کارخانه‌ای ظرفیت و امکانات مربوط به خود را دارد و همزمان یکی به آسیاب گندم و یکی به تولید جوراب می‌پردازد.

این مساله در حوزه فعالیت‌های اجتماعی هم فرقی نمی‌کند.

با این‌گونه استدلال‌ها دغدغه‌های اجتماعی و آموزشی بسیاری را کم اهمیت جلوه ندهیم. 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۶ ، ۱۷:۵۷
شهرزاد شفائیان فرد

پاییز


خیلی‌ها عاشق فصل پاییز هستند، خیلی‌ها بهار یا زمستان و تابستان. بعضی‌ها هم هستند که عاشقِ تغییر فصل‌هان. مثلِ من. 

شروع بهار، جوونه و شکوفه درخت‌ها امید و شادی رو در دلم زنده می‌کنه. اصلاٌ بوی بهار می‌تونه من رو سرحال بیاره و انگیزه تصمیم‌های بزرگ و شروع‌های سخت‌ برام باشه. سرزندگی تابستون، روزهای بلند و آفتاب پرنورش برام انرژی بخشه. به نظرم تغییر رنگ برگ‌ها در پاییز یکی از شگفت‌انگیزترین جلوه‌های طبعیته که می‌تونه ساعت‌ها من رو غرق خودش و احساساتم کنه و درآخر سفیدرنگی و آرامش طبیعت در زمستان برام لذت‌بخش و تسکین دهنده است.

چند روز پیش که این صحنه رو تو حیاط شرکت دیدم -انارهای سرخ در برگ‌های زرد پاییزی- و محو تماشاش شدم، به یاد شعر «زندگی» از فروغ فرخزاد افتادم. چند روزی است این شعر در ذهنم تکرار می‌شه. بخشی‌ش رو اینجا می‌نویسم. 


آه ای زندگی منم که هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم

نه بر آنم که از تو بگریزم


همه ذرات جسم خاکی من

از تو، ای شعر گرم، در سوزند

آسمانهای صاف را مانند

که لبالب ز باده روزند


با هزاران جوانه می‌خواند

بوته نسترن سرود ترا

هر نسیمی که می‌وزد در باغ

می‌رساند به او درود ترا


من ترا در تو جستجو کردم

نه در آن خوابهای رویایی

در دو دست تو سخت کاویدم

پر شدم، پر شدم، ز زیبائی




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۶ ، ۱۳:۴۵
شهرزاد شفائیان فرد

پیش نوشت: اگر کمی از مقدمات علم آمار می‌دانید احتمالاً این نوشته برای شما ارزش افزوده‌ای نخواهد داشت و پیشنهاد می‌کنم وقت صرف خواندن آن نکنید.


اگر از شما بپرسند در 6 پرتاب یک سکه، چند بار شیر می‌افتد و چندبار خط، چه جوابی می‌دهید؟ ممکن است شنیده باشید احتمال هریک از رویدادها در یک توزیع برنولی نااریب مثل سکه 1/2 است، پس احتمالاً در 6 بار پرتاب 3 بار شیر و 3 بار خط ظاهر می‌شود.

حالا یک سکه بردارید و آزمایش کنید. 6 بار سکه راپرتاب کنید. نتیجه چه شد؟ با پیش‌بینی ما تفاوت داشت؟ چرا اینطور شد؟

علم آمار و احتمال یک پیش فرض اساسی دارد، آن هم زیاد بودن تعداد نمونه مورد بررسی است. در واقع وقتی می‌گوییم احتمال خط آمدن در سکه 1/2 است، منظور این است که در تعداد زیادی از پرتاب سکه احتمالاً نیمی از پرتاب‌ها خط و نیمی شیر را نشان خواهند داد. در واقع هرچه قدر تعداد دفعات پرتاب زیاد شود، تعداد پرتاب‌هایی که شیر را نشان میداند به سمت 1/2 کل پرتاب‌ها میل خواهد کرد. این همان چیزی است که به نام قانون اعداد بزرگ (the law of large numbers) شناخته می‌شود. 

در واقع با استناد به آمار و احتمال هرگز نمی‌توان برای یک مشاهده پیش‌بینی نزدیک به واقعیت کرد و تنها زمانی می توان به آمار و نتایج به دست آمده از آن اطمینان کرد که با تعداد زیادی نمونه مواجه باشیم. این اصل زیر بنای بسیاری از کسب و کارها از جمله شرکت‌های بیمه است. یک شرکت بیمه هرگز نمی‌داند آیا یک بیمه‌گذار مشخص دچار خسارت می‌شود یا نه. پس چگونه حاضر می‌شود ریسک خسارت آن را بپذیرد؟ چرا که با تکیه بر قانون اعداد بزرگ می‌تواند پیش‌بینی کند که در یک پرتفوی چند هزار نفری از بیمه گذاران چند درصد دچار خسارت خواهند شد و نهایتاً چه میزان باید در مجموع خسارت پرداخت کند، بنابراین دریافت چه میزان حق بیمه، از هریک از بیمه گذاران این پرتفوی، جوابگوی خسارت احتمالی و هزینه‌ها و سود مورد انتظار شرکت بیمه خواهد بود.


چرا همه نیاز دارند این مفهوم را بدانند؟

اولاٌ، ذهن ما در نتیجه‌گیری‌های عمومی و تعمیم مشاهدات خود به علم آمار توجهی ندارد. 

دوماٌ ذهن ما گاه در قضاوت و شناخت محیط و اطرافیان در زندگی روزمره بیش از حد به  نتایج آماری توجه دارد. 


مورد اول همان خطای شناختی تمرکز بر اطلاعات در دسترس (Availability Bias) است. در فایل‌های صوتی محمدرضا هم بسیار شنیده‌ایم که روزگاری با توجه به شرایط زندگی انسان و عدم دسترسی به نمونه‌های کافی برای انسان یک برتری محسوب می‌شده است. مثلاً انسان در مواجهه با یک خرس که یک انسان را می‌خورد نمی‌توانسته، نتیجه گیری خود را در مورد آدم خواری خرس‌ها به بعد از بررسی و تحقیق درباره تمام خرس‌های یک جنگل موکول کند. احتمالاً انسان‌هایی که چنین کرده‌اند، توسط خرس‌ها خورده شده‌اند و نسلشان منقرض شده است و همه ما از نسل انسان‌هایی هستیم که در تعمیم نتیجه‌گیری‌های خود از مشاهدات محدود به کل جهان هستی، درنگ نمی‌کنند. 

اما در جامعه امروز که صحبت از خرس و آدم خواری نیست و دسترسی به نمونه‌های مختلف یا حداقل تحقیق‌هایی فراهم است که پیش از ما این نمونه‌گیری و بررسی را انجام داده‌اند، مراقب بی توجهی‌های ذهنمان به علم آمار در برچسب گذاری و تعمیم مشاهداتمان باشیم.


اما مورد دوم که کمتر به آن توجه داریم این است که حتی بعد از اینکه تحقیق مبسوطی می‌خوانیم مبنی بر این که قدرت تمرکز سگ‌ها بیشتر از گربه‌هاست، نمی‌توانیم در مواجهه با هر گربه و سگی مطمئن باشیم که تمرکز کدام یکی بیشتر است. یا بلافاصله با دیدن یک گربه به او بگوییم از اینکه قدرت تمرکز کمتری نسبت به سگ‌ها داری برات متاسفیم.

تنها روشی که می‌توان با استفاده از آن در مورد یک فرد، یک موضوع و یا یک پدیده خاص اظهار نظر کرد، بررسی، شناخت، درک و تحلیل همان یک شخص، همان یک پدیده و همان یک موضوع خاص است.

در اینجا علم آمار و تحقیقات متنوع نه تنها کمکی به ما نمی‌کنند بلکه ممکن است گمراه کننده هم باشند. علم آمار تنها زمانی که با تعداد زیادی از مشاهدات روبه رو باشیم که بررسی تک تک آن‌ها ممکن نیست، پیش‌بینی نزدیک به واقعیتی در خصوص گروه آن مشاهدات ارائه می‌دهد و نه یک به یک آن‌ها. این پیش‌بینی قطعاً با خطا همراه است و هرچه قدر تعداد نمونه‌ها افزایش پیدا کند این خطا کمتر خواهد شد.

این واقعیت نه تنها درباره تحقیقات روانشناسی و به طور کلی علوم انسانی صحیح است بلکه بسیاری از توصیه‌های پزشکی هم که ما مطلقاً صحیح می‌دانیم، از طریق نمونه‌گیری و قوانین علم آمار استخراج شده‌اند. هرچند میزان خطای قابل قبول در تحقیقات علم پزشکی بسیار کمتر از سایر حوزه‌ هاست اما همچنان نتایج آن‌ها در مورد تمامی بیماران قطعی نیست.

بنابراین دفعه بعدی که بر مبنای مشاهدات خود به یک نتیجه‌گیری کلی می‌رسیم و یا از نتایج یک تحقیق آماری در برچسب گذاری یک شخص یا پدیده استفاده کردیم، حواسمان به محدودیت‌های علم آمار باشد. البته مراقب باشیم در این مورد دچار وسواس نشیم. یک شوخی هم در خصوص این ویژگی علم آمار و احتمال وجود دارد که شاید در انتقال این مفهوم گویاتر باشد. داستان درباره‌ی آتش گرفتن یک سطل آشغال و اقدامات یک شیمی‌‌دان، یک فیزیک‌دان و یک آماردان برای خاموش کردن آن است. فیزیکدان و شیمی‌دان مشغول بحث در مورد این بودند که چه موادی ممکن است در سطل باشند، آیا خطرناک و آتش زا هستند و چگونه می‌توان آن ها را مهار کرد که دیدند آماردان مشغول آتش زدن بقیه سطل‌هاست. وقتی علت رو ازش جویا شدند، جواب داد که به نظرم نمونه کافی برای این بررسی‌های شما نداشته باشیم. :) 


چرا این‌ها را نوشتم؟

جدا از اظهار نظرهای قطعی آزاردهنده‌ای که هر روز بر مبنای یک یا دو تجربه شخصی می‌شنوم که بخشی از انگیزه نوشتن این مطلب شدند، حقیقت اینه که هربار که می‌خواهم از تجربیات روزمره مطلبی اینجا بنویسم و نتیجه‌گیری شخصی خودم را یا یک تعمیم جزئی به محیط بزرگتر بنویسم، آن ذهن آمار دان می‌آد سراغم و می‌گه که: باید سطل‌های بیشتری آتش بزنیم!

برای همین همه این‌ها رو اینجا نوشتم تا خیالش رو راحت کنم که حواسم بهش هست و بعد از این ابتدای این جور نوشته‌ها می‌توانم به این صفحه ارجاع دهم که با علم به این محدودیت‌ها، نتیجه‌گیری خودم را قطعی نمی‌دانم و به اینکه ممکن است شخصی متناسب با تجربیات و اطلاعاتش نظری مخالف من داشته باشد، کاملاً آگاهم.


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۶ ، ۱۸:۰۳
شهرزاد شفائیان فرد

burden

در دو سه سال گذشته، همزمان درگیر کار تمام وقت با مسئولیت و ساعت کاری زیاد، دانشگاه و پایان نامه بودم و چندان فرصت کافی برای رسیدگی به برخی کارها، مطالعه و خودآموزی آن‌چنان که دلم می‌خواسته، نداشتم. بعد از پایان دوره ارشد و تا حدودی سر و سامان دادن پروژه‌ها در شرکت، چند ماهی است ساعت کاری خودم را هم کمتر کرده‌ام تا به برخی فعالیت‌ها و پیگیری جدی‌تر مطالعاتم بپردازم.

جدا از ساعاتی که برای خودآموزی و مطالعه در نظر گرفتم، چندین میکرواکشن هم برای عادت سازی به برنامه روزانه‌م اضافه کردم. کم کم به تعداد این میکرواکشن‌ها اضافه شد و حالا طوری شده که بخش عمده زمانم صرف انجام چندین و چند میکرواکشن در زمینه‌های مختلف می‌شه! و مطالعات تخصصی‌م زمان کمتری رو به خودش اختصاص می‌ده. میکرواکشن‌هایی که هرکدوم مفید و مهم هستند و به تنهایی زمان زیادی هم نیاز ندارند. 

امروز که پیشرفتم در یک ماه گذشته را بررسی می‌کردم، چندان از نتیجه‌ راضی نبودم. حقیقت اینه که عادت‌های مختلفی را در جهت زندگی در تعادل در این یک ماه برای خودم ساختم. اما گمان می‌کنم همه این‌ها به قیمت کمتر وقت گذاشتن برای موضوع اصلی است! 

می‌دانم که زندگی در تعادل یعنی معمولی بودن و اگر می‌خواهم در زمینه‌ای معمولی نباشم باید از این تعادل خارج شوم. 

امروز تصمیمم را گرفتم. این میکرواکشن‌های مفید، که به نظر می‌رسه وقت چندانی نمی‌گیرند، توجه و تمرکز من را در طول روز پراکنده می‌کنند و این دقیقاً چیزی است که در حال حاضر اصلاً به آن نیاز ندارم. جمله‌ی زیر را که در خبرنامه‌های متمم خوانده بودم، نوشتم و به دیوار زدم: «اگر خیلی چیزها برایتان مهم است، احتمالاً هیچ چیز برایتان مهم نیست.» و بخش‌هایی از کتاب The dip ست گادین را که علامت‌گذاری کرده بودم، مجدداٌ مرور کردم. با اینکه در زمینه ساخت برخی عادت‌های مفید، موفق بودم، تصمیم گرفتم از هفته‌های آتی این میکرواکشن‌های روزانه را به جز یکی دو مورد حذف کنم و زمان بیشتری را به مسیر اصلی اختصاص بدم. 

راستش حتی همین تصمیم هم پیش از اجرا آرامش زیادی برایم داشته و انگار بار سنگینی از دوشم برداشته شده است. بار سنگینی از مجموع چندین بار کوچک که به تنهایی به چشم نمی‌آمدند. بنابراین تصمیم دارم تا تابستان آینده، اکثر توجه و زمانم را روی یک موضوع متمرکز کنم. می‌دانم این کار ساده‌ای برای من نخواهد بود. تا جایی که یادم می‌آید، اکثر اوقات همین‌طور بودم، چندین و چند کار را همزمان پبش می‌بردم و تا حدودی هم موفق بودم. به نظرم اصلاً مشکل کار همینجا بود. نمی‌دانم اگر در تمام طول آن زمان‌ها توجه و انرژی‌م را متمرکز کرده بودم الان چه چیزهایی فرق می‌کرد.

تصمیم داریم این بار این کار را بکنم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۴:۰۵
شهرزاد شفائیان فرد

tejarat4


2 سال است که تقریباً هر هفته مجله تجارت فردا را خریداری کرده‌ام. از اواسط دوران کارشناسی ارشد تا به امروز. البته با توجه به حجم مطالب نمی‌توان ادعا کرد که تمام آن را هم خوانده‌ام. در واقع تمامی صفحات را ورق زده‌ام و مطالبی که توجهم را جلب کرده‌اند، به دقت خوانده‌ام.

واقعاً از وجود چنین تیم قوی و حرفه‌ای لذت می‌برم و در هر شماره از حجم مطالب مفید و خواندنی شگفت زده می‌شوم. در این دوران که خبرخوانی و خلاصه خوانی بسیار طرفدار دارد، وجود مجله‌ای تحلیلی با این حجم محتوای اصیل و کاربردی، نعمت بزرگی است.

مجله تجارت فردا یک مجله تحلیل اقتصادی از گروه روزنامه دنیای اقتصاد است که در هر شماره یک موضوع را به عنوان محور اصلی گزارش‌های تحلیلی نشریه قرار می‌دهد. از جنبه‌ها و نگاه‌های مختلف به تحلیل آن‌‌ها می‌پردازد، تجربه‌های جهانی را در آن زمینه بیان می‌کند. با بزرگان اقتصادی در خصوص آن‌ها صحبت می‌کند، اغلب راه حل آن‌ها را ارائه و بررسی می‌کند و به طورکلی با کنار هم قراردادن این مطالب به فهم بهتر موضوع کمک می‌کند. برای مطالعه اکثر مقالات و گزارش‌های آن احتیاجی به دانش تخصصی اقتصاد نیست و تنها اگر کمی در حوزه‌ اقتصاد علاقه و مطالعه داشته باشید، می‌توانید از مطالب آن لذت ببرید.

موضوعات نشریه در قالب چند فصل تنظیم می‌گردد که عموماً یکی از آن‌ها شاخص‌های اقتصادی و یکی دیگر نیز بررسی وضعیت بازارها در طول هفته گذشته است که برای فعالان اقتصادی بسیار مفید خواهد بود. همچنین اغلب بخش‌هایی از مجله The Economist هم ترجمه می‌شود و در انتهای نشریه قرار می‌گیرد. در کنار مطالب مفیدی که اشاره کردم، اینفوگرافی‌های کاربردی و جذابی هم در لابه لای مطالب ارائه می‌گردد که مشخص است با چه ذوق و دقتی تهیه شده‌اند.

علاوه بر همه‌ی این‌ها، در هر شماره بر مبنای محور اصلی آن شماره طراحی جلد و عنوان هفته‌نامه انتخاب می‌شود که در اغلب موارد برای من بسیار دوست داشتنی و نشان‌دهنده هوشمندی عوامل نشریه است. به عنوان مثال در آخرین شماره که به این سوال پاسخ می‌دهد: چرا اقتصاد ایران در نیمه اول سال انتظارات را برآورده نکرده است، عنوان «نفس بریده» و تصویر لاکپشتی که در بین چندین طناب گیر افتاده، انتخاب شده است.


tejarat3


در شماره 234 که تصویر آن را در ادامه گذاشته‌ام، به بررسی چالش حکمرانی در ایران پرداخته است و اینکه چرا بهترین سیاست‌ها هم در ایران اغلب به نتایج خوب ختم نمی‌شود.

tejarat2



و در شماره‌ای که در زمان انتخابات منتشر شد، این طراحی جلد انجام شد و بررسی گردید که چرا نباید به سیاستمدارانی که اقتصاد را ساده می‌انگارند، اعتماد کرد؟

tejaratfarda1



قصد دارم از هفته آتی در اشتراک نسخه الکترونیک آن ثبت نام کنم، هرچند برای ورق زدن آن دلتنگ خواهم شد اما دیگر فضای کافی برای نگهداری مجله‌ها ندارم و با توجه به اینکه این روزها فرصت کمتری برای مطالعه آن خواهم داشت، ترجیح می‌دهم کاعذ کمتری هم برای چاپ‌ش صرف شود تا حداقل از عذاب وجدان خریدن و کم خواندنم، کم شود. شماره‌هایی که کمتر علامت گذاری کرده‌ام هم به کتابخانه دانشگاه یا کسانی که احتیاج داشته باشند، هدیه خواهم داد. در واقع، احتمالاً شماره 241 آخرین شماره‌ای بود که صبح شنبه گذشته، فروشنده دکه روزنامه فروشی چهارراه ولیعصر به محض دیدنم روی پیش‌خوان گذاشت و در طول هفته همراهم بود تا در مسیر رفت و آمد و یا هرفرصتی که پیدا می‌کردم آن را بخوانم، بخش‌هایی را علامت گذاری کنم و در حاشیه برخی صفحات یادداشت بنویسم. 


می‌توانید اشتراک نسخه الکترونیک هفته‌نامه تجارت فردا را از اینجا دریافت کنید.



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۶ ، ۲۰:۱۱
شهرزاد شفائیان فرد

سی


هنگامی که تصمیم به راه‌اندازی این خانه دیجیتال کردم، با خودم عهد کردم که فقط وقتی آن را در صفحه روزنوشته‌ها در بخش مربوط به وبلاگ متممی‌ها معرفی کنم که حداقل 30 مطلب نوشته باشم. 

آن زمان 30 مطلب به نظرم خیلی زیاد می‌آمد. اما حالا که به 30 امین نوشته رسیده‌ام می‌دانم که هنوز هم نمی‌خواهم این کار  را بکنم. هنوز راضی نشده‌ام اما این کار را بیشتر از آن جهت می‌کنم که این پاداش برایم انگیزاننده خوبی است تا هدف دیگری بگذارم و نوشتن را جدی‌تر پیگیری کنم. 

راستش را بخواهید نوشته معلم عزیزم محمدرضا شعبانعلی در خصوص 200 پست اول وبلاگ و فواید روزانه نوشتن را بارها خوانده‌ام، اما از آن طرف هم در درس‌های مربوط به عزت نفس یاد گرفته‌ام که هدف چنان بلند پروازانه‌ای نگذارم که سرآخر از کیسه عزت نفسم خرج شود. برای همین فکر می‌کنم نوشتن 30 مطلب دیگر  اما حتماً در کمتر از 60 روز هدف مناسب و در عین حال چالشی برایم باشد. با توجه به اینکه 30 مطلب اول بیش از 5 ماه طول کشید و با توجه به برنامه‌هایی که اخیراً شروع کرده‌ام و می‌دانم بعد از این زمان بسیار کمتری خواهم داشت، معتقدم این هدف به اندازه کافی برایم چالشی است. تقریباً می‌شود هر یک روز در میان، یک پست جدید.

 نیتم از این هدف‌گذاری جدید و اعلامش در اینجا تبدیل وبلاگ نویسی از یک فعالیت هرازگاهی ِ تفننی به یک عادت تقریباً روزمره و مداوم است. می‌دانم که منظم نوشتن چه قدر می‌تواند مهم و اثربخش باشد و تا همین‌جا هم بسیار از نوشتن، آموخته‌ام. برای همین پاداش خودم را به دو ماه دیگر موکول می‌کنم.  

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۸:۰۰
شهرزاد شفائیان فرد

nike


اگر شما هم مثل من علاقه‌مند به مطالعه در خصوص نحوه شکل‌گیری و رشد برندهای بزرگ هستید، احتمالاً این کتاب برایتان جذاب خواهد بود. در این کتاب فیل نایت، بنیان‌گذار برند نایکی داستانِ تولد و رشد این برند را با همه فراز و فرودهایش تعریف می‌کند. دو موضوع که در ادامه می‌آورم بیش از همه در این کتاب توجه مرا به خودشان جلب کرده‌اند.

اول، اشتیاق و در واقع (Passion) ای که فیل نایت به کفش داشت، که نیروی پیش برنده و انگیزه بخش آن در طول این مسیر به خصوص سال‌های اولیه بود. در ابتدای داستان می‌بینیم که او توانایی فروش دائرة المعارف ندارد. شاید شخصی در این زمان تصمیم بگیرد، در فروشندگی استعداد ندارد و دیگر هرگز سراغ آن نرود. اما شوق و اشتیاقی که او شخصاٌ به کفش داشت، علاقه‌اش به دوندگی و اینکه می‌دانست کفش‌های یک دونده چه‌قدر اهمیت دارد، او را فروشنده خوبی برای فروش کفش‌های دو می‌کرد و همه‌ی داستان هم از همین‌جا شروع شد.

 

دوم اینکه در سالهای اولیه شکل‌گیری شرکت، لحظات بسیاری وجود داشتند که اگر نمی‌دانستم در نهایت به ساخت برند جهانی نایکی رسیده‌اند گمان می‌کردم در حال خواندن داستان چگونگی از بین رفتن یک شرکت نوپا هستم! 

اگر بخواهیم بدانیم کارآفرینی با چه دردسرها و موقعیت‌های پرفشار، تصمیم‌گیری‌های سخت و تلاش‌های فراوان گره خورده، داستان شکل‌گیری برند نایکی داستانِ آموزنده‌ای است. بسیاری گمان می‌کنند، در کارآفرینی تنها یک ایده خوب کافی است و به محض اجرایی شدن ایده، قرار است موفقیت  و پول به سمت آنها سرازیر شود. ممکن است برندهایی هم پیدا شوند که تا حدودی همین اتفاق برایشان افتاده باشد. اما این داستانِ غالب در مسیر کارآفرینی نیست. در کتاب کفش‌باز می‌بینیم که در مسیر کارآفرینی چه قدر مهمتر از ایده، نحوه اجرای آن و پایداری در ادامه مسیر است. نایت در جایی از کتاب می‌گوید: «بگذار همه بگویند که ایده‌ات ابلهانه است ... تو ادامه بده، نایست. حتا به ایستادن فکر هم نکن تا این‌که به آن‌جا برسی و فکرت را زیاد مشغول این نکن که "آن‌جا" کجاست. هرچه پیش آمد فقط نایست.» این دیدگاه را به خوبی می‌توان در شعار شرکت نایکی هم دید که در تصویر بالا مشاهده می‌شود.


در ادامه قسمتی از اوایل کتاب وقتی فیل نایت 24 ساله و تازه فارغ التحصیل بود را می‌نویسم:

«برایم سخت بود که بگویم دقیقاً چه چیزی یا چه کسی هستم یا می‌خوام باشم. مثل بقیه دوستانم من هم می‌خواستم موفق باشم؛ اما برخلاف آن‌ها نمی‌دانستم که معنی موفقیت چیست. پول؟ شاید زن؟ بچه؟ خانه؟ حتماً. اگر خوش شانس می‌بودم. این‌ها هدف‌هایی بود که من یاد داده بودند سودای آن‌ها را در سر بپرورانم و بخشی از من به شکلی غریزی آرزوی این چیزها را داشت؛ اما در عمق وجودم دنبال چیز دیگری می‌گشتم، چیزی بیش‌تر از این‌ها. این حس دردناک در من وجود داشت که فرصت ما کوتاه است، کوتاه‌تر از آنچه تصور می‌کنیم. کوتاه مانند دویدن در صبحگاه. من می‌خواستم فرصت خودم را به شکلی با معنی به سر ببرم. به شکلی هدفمند. خلاقانه. با اهمیت. بالاتر از همه ... متفاوت.

می‌خواستم نشانه‌ای از خودم در دنیا به جا بگذارم.

می‌خواستم برنده باشم.

نه، این نبود. فقط نمی‌خواستم بازنده باشم.

...

جنگ و درد و بدبختی آن‌چنان دنیا را فرا گرفته بود و کار مشغله‌ی روزانه آن‌قدر طاقت‌فرسا و اغلب ناعادلانه بود که این فکر در ذهن من رسوخ کرد: تنها راه‌حل این است که رویایی شگفت‌انگیز و بسیار دور از ذهن برای خودم بیایم که با ارزش و سرگرم کننده و مناسب من باشد و بعد با عزم راسخِ یک ورزشکار حرفه‌ای آن را تعقیب کنم.

بخواهید یا نخواهید زندگی بازی‌است. هرکس این حقیقت را نفی کند و هرکس که نخواهد در این بازی شرکت داشته باشد، ناگزیر ار دور خارج می‌شود. من نمی‌خواستم کنار بروم. واقعاً نمی‌خواستم.»


پی نوشت: من ترجمه شورش بشیری از انتشارات میلکان را خواندم و راضی بودم.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۲۲:۴۴
شهرزاد شفائیان فرد

randy family


اگر متممی باشید احتمالاً کتاب «آخرین سخنرانی» رندی پاش را می‌شناسید و حتی آن را خوانده‌اید. پس توضیحی برای معرفی آن نمی‌نویسم. اما اگر این کتاب را نمی‌شناسید به این بخش در متمم مراجعه کنید تا به زودی به لیست کتاب‌های در دست مطالعه‌تان اضافه شود. 


این کتاب توسط شخصی نوشته شده است که سرطان دارد و می‌داند چند ماه دیگر بیشتر زنده نخواهد بود، اما به طرز باورنکردنی سرشار از زندگی است. سرشار از امید و انگیزه برای دنبال کردن رویاهای زندگی...


نوجوان که بودم - یادم نمی‌آید چرا - اما مدتی به این سوال فکر می‌کردم که اگر بدانم مدت کوتاهی زنده خواهم بود چه خواهم کرد؟ هیچ جوابی به اندازه کافی راضیم نمی‌کرد، انگار که یک چیزی کم باشد، به جز: «نوشتن». فکر می‌کردم اگر فرصت کوتاهی برای زندگی داشته باشم هرآنچه که در زندگی دیده‌ام و تجربه کرده‌ام را می‌نویسم و ثبت می‌کنم. 

این جواب، احتمالاً میلِ من به اینکه عمری که داشتم با مردنم از بین نرود را راضی می‌کرد. اما جالب اینجاست هیچ وقت به این که چه چیزهایی می‌نویسم آنچنان فکر نکرده بودم. انگار که این داستان فرضی را آنقدر از خودم دور می‌دیدم که گمان می‌کردم حتماً تا آن موقع حرف‌های خوبی برای نوشتن خواهم داشت. 

رندی پاش حقیقتاً حرف‌های خوبی داشته است. حرف‌هایی که احتمالاً می‌خواست در طول عمرش برای فرزندانش بزند، اما از آنجا که عمرش کفاف نداد که در بزرگ شدن فرزندانش کنارشان باشد، ما نیز از شنیدن آن‌ها بی‌بهره نماندیم. بیش از همه‌ی حرف‌هایش، یادآوری این موضوع که این‌ها را انسانی در آستانه مرگ نوشته است و نحوه برخورد او با این دوران بیش از همه، آموزنده و الهام بخش است. 

 

کتاب کوتاه است و احتمالاً کمتر از یک آخرهفته وقتتان را بگیرد، اما تاثیری که در ذهنتان می‌گذارد طولانی‌تر از هفته‌ها و ماه‌ها خواهد بود. بعد از اتمام کتاب ماه‌هاست دو سوال در ذهنم حضور دارند: یکی آن‌که «رویاهای زندگی‌ام دقیقاً چه چیزهایی هستند و چه تلاش‌هایی برای رسیدن به آن‌ها می‌کنم؟» دیگری آن‌که «چگونه زندگی کنم، که پیش از مرگم یک کتاب حرفِ حساب برای نوشتن داشته باشم؟» سوال‌هایی که در تصمیم‌های ریز و درشت این روزهای زندگی‌م از خودم می‌پرسم و سعی می‌کنم متناسب با جوابم به آن‌ها گام بردارم.


بخش‌های زیادی از کتاب را بسیار دوست داشتم و علامت گذاری کردم که مجدداً به آن سر بزنم. بخش‌هایی که مربوط به بازخورد گرفتن و اثراتش بود دیدگاهم را در این زمینه بهبود داد و بخش‌هایی که مربوط به کار پرتلاش و ثمرات آن بود باعث شد نگاه سرسختانه‌ای در پیگیری رویاهایم داشته باشم. قسمتی از آن‌ها در ادامه می‌نویسم:


«من یک سال زودتر از موعد مقرر که غالباً رسم است، استخدام رسمی شدم، که موجب ایجاد شور و هیجان در سایر استادان قراردادی شد.

آن‌ها به من می‌گفتند:  "چه عالی! تو زودتر از موعد استخدام رسمی شده‌ای. راز موفقیت تو چه بوده؟"

من گفتم: " خیلی ساده است. هرجمعه ساعت 10 شب به دفتر کارم زنگ بزنید تا دلیلش را بگویم." 

عده زیادی از مردم دلشان می‌خواهد میانبر بزنند. من متوجه شده‌ام که بهترین میانبر، همان راه دور و درازی است که در واقع سه کلمه‌ای است: کار پرتلاش.»


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۶ ، ۰۸:۰۰
شهرزاد شفائیان فرد

گمان می‌کنم دوم یا سوم دبستان بودم که یک روز به خانه آمدم و از رفتار دوستم گلایه کردم. او رفتاری بسیارخودخواهانه داشت. برای چندمین بار مرا دلگیر کرده بود و من نتوانسته بودم هیچ پاسخی بدهم. بسیار دلم شکسته بود و احساس ضعف می‌کردم. از اینکه مجبور بودم باقی سال را هم در نزدیکی او سر کنم ناراحت بودم و به دوستِ دیگرم که در ردیف دیگری در کلاس می‌نشست و از او دور بود حسودی می‌کردم. ماجرا را برای مادرم توضیح دادم. حرف‌هایم تمام شد. نمی‌دانم انتظار دلداری داشتم یا نه. اما قطعاً انتظار برخوردی که دیدم را نداشتم. 

مادرم با ذوق و خوشحالی فراوان فریاد می‌کشید و ابراز شعف می کرد. می‌گفت از این بابت که من امسال یک دوست خودخواه دارم که می‌توانم نحوه کنار آمدم با آدم‌های خودخواه را یاد بگیرم بسیار خوشحال است. می‌گفت اصلاً برای چنین فرصتی را برای من آرزو کرده است و من چه قدر خوش شانسم که در این سن چنین فرصتی دارم. چرا که بعضی‌ها تا بزرگسالی هم برخورد با انسان‌های خودخواه را یاد نمی‌گیرند و حسابی تو دردسر می‌افتند.

چشمام گرد شده بود. اینجوری به قضیه نگاه نکرده بودم. ناگهان تمام احساس ضعف و دلخوری‌م جایشان را به احساس خوش‌حالی و خوش‌شانسی دادند. به همین سادگی. او هیچ توضیح اضافه‌ای یا راهکاری برای اینکه بتوانم در برخورد با دوستم استفاده کنم، نداد. تنها دید من را به کل ماجرا تغییر داد و اجازه داد خودم راه حل را پیدا کنم.

بعد از آن در هر موقعیت مشابهی، هرگاه به چالشی برخورده‌ام با همین مدل ذهنی به سراغش رفته‌ام. به جای انکار یا فرار از افراد و موقعیت‌های آزاردهنده، به چشم یک «حریفِ تمرینی» به آنها نگاه کردم که قرار است، موفق شدن در این موقعیت را به من یاد بدهند. شاید گاهی چند ساعتی یا چند روزی این دیدگاه را فراموش کردم و از اتفاقات غمگین شده باشم. اما سرآخر به همین مدل ذهنی برگشته‌ام و تمام تلاشم را به کار گرفته‌ام تا هرآنچه که لازم است از حریفِ تمرینی‌م بیاموزم.

این روزها هم درگیر یکی از همین حریف‌های تمرینی هستم! این پست هم به چشم مراقبه‌ای برای زنده کردنِ این مدل ذهنی نگاه کنید که مادرم بذرش را در ذهنم کاشته است. 

پس پیش به سوی جنگ.  



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۶ ، ۰۸:۰۰
شهرزاد شفائیان فرد